^^^هایدی دختر کوهستان^^^

  

 

بآ تو میخونم آروم آروم ،

 

ترآنه هآتو زیر بآرون ،

 

میشکنه بغضَم مثه شیشه ،

 

تو موندگآری وآسه همیشه ..

 

خیلی از ماها با مرتضی زندگیم میکردیم

 

با احساس توی صداش اشک ریختیم

 

چه حیف که زود رفت

 

خدایش بیامرزد

 

این مصیبت وارده رو به خانواده مرتضی 

 

مردم ایران مخصوصا طرفدارانش تسلیت میگم

 

روحش شاد و یادش گرامی

 

 

 

 

تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393سـاعت 23:16 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

سلام دوستای گلم خیلی خسته شدم ترم

جدیدی که میاد درسام سخته و منم هنوز

خستگیم در نشده از یه طرف دوس ندارم برم

دانشگاه از یه طرفم میخوام زود کارامو کنم برم.

 چه مسخره بازیه دانشگاه دوتا امتحانا ترمم

تو یه روزه دگه شد نوره علی نور. ولی خیالی

 نیست میخونمشماهم بخونین درساتونو

دوستتون دارم میام بازم تا برم خیلی مونده

هنوز من هولم.

 

 

 

 

تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1392سـاعت 19:31 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

دخترك خنده كنان گفت كه چيست

 

راز اين حلقه زر

 

راز اين حلقه كه انگشت مرا

 

اين چنين تنگ گرفته است ببر

 

 

 راز اين حلقه كه در چهره او

 

اينهمه تابش و رخشندگي ست

 

مرد حيران شد و گفت:

 

حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است

 

  

همه گفتند: مبارك باشد

 

دخترك گفت: دريغا كه مرا

 

باز در معني آن شك باشد

 

 

سال ها رفت و شبي

 

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

 

ديد در نقش فروزنده او

 

روزهائي كه باميد وفاي شوهر

 

بهدر رفته، هدر

 

 

زن پريشان شد و ناليد كه واي

 

واي، اين حلقه كه در چهره‌ او

 

باز هم تابش و رخشندگي است

 

حلقه بردگي و بندگي است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1392سـاعت 15:53 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

وقتی میان نفس و هوس جنگ می شود

 

قلبم به چشم همزدنی سنگ می شود

 

آقا ببخش که سرم گرم زندگی است

 

کمتر دلم برای شما تنگ می شود

 

چشم آلوده کجا، دیدن دلدار کجا؟

 

دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا؟

 

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری

 

که دعای تو کجا، عبد گنه کار کجا؟

 

 

تاريخ دوشنبه سوم تیر 1392سـاعت 11:14 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

خدایا!!!

 

 گاهی تورا بزرگ میبینم و گاهی کوچک!

 

این تو نیستی که بزرگ میشوی و کوچک

 

 این منم که گاهی نزدیک میشوم وگاه دور!

 

 

تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1392سـاعت 18:12 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

 

 

من این درس را هیچ وقت یاد نگرفتم

 

معلم میگفت:بابا نان داد.

 

و من نوشتم بابا خوشبختی داد.

 

میگفت:بابا آب داد.

 

 و من نوشتم بابا زندگی داد.

 

 و من این درس را هیچ وقت یاد نگرفتم!!

 

روح همه ی پدران آرام و شاد.

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392سـاعت 23:52 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

 

اینو دیدم یاد بچگی  خودم افتادم

 

همش از چارچوب میرفتم بالا

 

مادرمم دادو بیداد میکرد

 

 

عجب تخیلی شده پراید 

 

 

 

یادتونه اون موقع که هنوز کسی بلد نبود

 

تو افق محو بشه لوک خوش شانس

 

 این کارو میکرد

 

یاد جوونیام افتادم

 

 سر کلاس همش اینطوری بودم 

 

 

واس اکثر سوالا باید آخرش یه همچین

 

کاری کنی

 

 

 

 

عجب روزگاریه

 

 

به این میگن از تولید به مصرف

 

چه رمانتیک من که یاد چیزی نمیوفتم

 

شما چی؟

 

 

یا علی!!!!!!!!! الان می پکه

 

 

خیلی به عشق فکر میکرده

 

 

واقعا همینطوره

 

 

 درس خوندن یه طرف

 این محاسبه ها یه طرف

 

 

 

 

بدون شرح 

 

نظر یادتون نره ها

 

 

تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 16:53 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

یه بار ننم با عموم و زن عموم دعواش شده بود

 

 اومده بود خونه به بابام میگفت:


 

برادرت خودش خوبه

 

 ولی ترک تحصیل حرفای زنش قرار میگیره … خخخخخ

  •  

  من آن گلبرگ مغرورم …

کدوم ؟ قرمزه ؟ نه ، نه ، بغلیش !


 
واااااااااااااى ، خیلى خوب افتادى

  •  

 لوازم شخصی چیست ؟


 
وسایلی که متعلق به یک شخص می باشد

 

و تمام اعضای خانواده و فامیل

 

وظیفه دارند از آن وسایل استفاده کنند ،


در غیره این صورت شخصی محسوب نمیشود !

  •  

 تو این زندگی‌ نصف عمرمون

 

به فکر کردن راجع به یکی‌ دیگه گذشت ،

نصف دیگش هم برای پیدا کردن سر چسب نواری …

  •  

دیشب اینترنتم قطع شد،

رفتم یه ذره با خانواده نشستم،باهاشون آشنا شدم !


به نظر آدماى خوبى میان !!

 

برو ادامه مطلب واس بقیه اش:

 


ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ شنبه دهم فروردین 1392سـاعت 13:59 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

فردا یک راز است نگرانش نباش

 

دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور

 

و اما امروز یک هدیه است

 

قدرش را بدان!

 

نمیتوان  برگشت و آغاز خوبی داشت

 

میتوان آغاز کرد و پایان خوبی داشت.

 

بهار مبارک.

 

تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1392سـاعت 13:5 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

بعضی دخترا یه کارا ضایعی میکنن.

 

سر کلاس استاد یه سوال داد حل کنیم

 

همه ساکت بودن یباره دیدیم دوتا دادو بیداد

 

میکنن

 

یکیشون به اون یکی میگفت:

 

از رو دست من ننویس

 

 به استاد میگم.

 

اصن یه وضی.

 

 

 

 

 

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391سـاعت 19:14 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

 

 

بی مزه

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 11:19 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

فرا رسیدن نوروز

این میراث با ارزش ایرانی هارو

بعدا تبریک میگم فعلا زوده!!!!!!!!

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 11:13 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

دختران هستی بخش جهانند

 


وهستی بخش جهان عشق را آفرید

 


وازعشق سرشت آدمی را آفرید

 


واز آدمی سرشت آزادی را.

 

^^کورش کبیر^^

 

 

 

 

 

 

 


 

تاريخ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391سـاعت 22:45 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

شهردار واس يه زمين ما داريم نامه فرستاده:

 

 اگه درستش نكنين فضاي سبزش ميكنن

 

 يكي نيست بگه اين همه فضاي سبز داريم

 

مگه يه شهر چندتا پارك و شهر بازي ميخواد

 

 بچه هاش پرو ميشن  

 

بذارين زمين مردمو واس خودشون   !!!!!!!!!

 

تاريخ جمعه بیستم بهمن 1391سـاعت 12:10 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

 

عنکبوته قرص اکس می خوره پتو میبافه

 

قل مراد ميره  دزدي، صاحبخونه پا ميشه ميگه: كيه اون جا؟

 يارو ميگه: هيچكي، گربه ست، بعععععع

 

ميخواستن يكي رو رييس حفاظت اطلاعاتش كنن،

 

 بهش يه سري اسرار مملكتي ميگن تا ببينن چقدر ميتونه بروز نده.

 

 تهديدش ميكنن، نميگه. ميزننش، نميگه. شكنجه اش ميكنن،

 

 نميگه. آخر سر واسه اطمينان بيشتر ميندازنش انفرادي

 

 و رفتارشو زير نظر ميگيرن. ميبينن كه هي ميزنه تو سر خودش

 

و ميگه: اه يادم بيا… اه چي بود!

تاريخ جمعه بیستم بهمن 1391سـاعت 11:59 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

میخواستم ی مگس رو بکشم .....یهو ی نگاه مظلومانه ای کرد و

 

 گف من

 

 تازه 3 ثانیه س به دنیا اومدم نکش منو منم نزدم

 

دیگه ..............

 

یه همچین آدم مهربونی ام من..:دی :دی

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 23:35 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

 

اگه خوشتون اومده آدرس مطبشو بدم بهتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 23:24 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

رفتم تو کوه داد زدم .. یعنی از من خوشگل ترم

 

هستـــــــــــــــــــ !؟



صدا اومد هست هست هست … هیچی دیگه برگشتم خونه!

 


 

 

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 23:20 نويسنده هایدی دختر کوهستان▲

яima